تبلیغات
نسیم انتظار - آخرین سفربه مشهد الرضا+تکان دهنده

نسیم انتظار
 
اللهــــم عــــــجل لـــــــولیک الـــــفرج
در ماشین از هر کسی سوال می‌کردم داریم کجا می‌رویم کسی جواب نمی‌داد! انگار کر شده باشند. بعد از چند دقیقه  به گوشه‌ای از ماشین رفتم و دو زانوام را در بغل گرفتم و از پنجره به بیرون زل زدم، که ناگهان نگاهم به گنبد امام رضا(ع) افتاد. وقتی نزدیک حرم شدیم عده‌ای از فامیل‌ها را دیدم که با لباس مشکی  منتظر رسیدن من بودند.وقتی ماشین جلوی ورودی حرم رسید، فک و فامیل گریه کنان به سمتم آمدند، در این میان کسی صدا می‌زد: صاحب عزا، صاحب عزا، من خیلی متوجه نمی‌شدم که چه می‌گویند، پسر بزرگم به سمت انتظامات حرم رفت و برای بردن من به داخل حرم پتو مخصوص گرفت.  اولین بار بود که خوابیده و روی دست عزیزانم و تازه بدون گشت بدنی به داخل حرم مشرف می‌شدم، وقتی وارد حرم شدم یکی فریاد می‌زد بلند بگو بلند بگو لا اله الا الله  و تمام افرادی که روی دوش آن‌ها بودم تکرار می‌کردند " لا اله الا الله " دیگر باورم شده بود.  جلوی ورودی آزادی رسیدیم، یادش بخیر هر وقت حرم می‌آمدم از این در وارد می‌شدم و به امام رضا(ع) سلام می‌دادم.   یک نفر با کت و شلوار کرم  جلوی همه راه می‌رفت، گفت جنازه را رو به حضرت زمین بگذارید. صداهای بلند لا اله الا الله ، من را به خود آورد، داشتم به ضریح نزدیک می‌شدم، آن فرد کت شلواری گفت آقایان چهار گوشه تابوت را بگیرند و با ذکر صلوات برای زیارت به داخل بیایند، صلوات پشت صلوات تا به جای مخصوص رسیدیم و آن فرد که ظاهرا خطبه خوان بود، گفت: یا امام رضا  امروز شفیع این بنده خدا باش و فردا شفیع ما... و دوباره با ذکر صلوات به بیرون حرم آمدیم و در جایی قرار گرفتم که جلوی همه بودم. به آرزوی بچگی‌ام رسیدم، دقیقا همان زمان که در ابتدایی با همکلاسی‌ها رفتیم نماز جماعت، چقدر دلم می‌خواست صف اول نماز جماعت باشم، این بار دیگر جلوترین بودم، اصلا خودم صف اول بودم و بس، حتی جلوتر از پیش نماز! چقدر مهم شدم، نمازکه تمام شد، باز همه به سمتم آمدند.  روی دست بلندم کردند و دوباره یکی فریاد می‌زند: بلند بگو لا اله الا الله و همه تکرار کردند لا اله الا الله . و برای آخرین بار سرم را رو به حضرت چرخانند و برایم روضه وداع خوانند، خطبه خوان گفت: یا امام رضا این مرده را به امید شفاعت آورده‌اند، امشب به فریاد او برس. و بعد خودم را سوار بر تابوتم به بیرون حرم منتقل کردند و دوباره سوار همان ماشینی شدم که مرا آوردند...



برچسب ها: مشهدالرضا، سفر اخرت، امام رضا، دیار باقی، سفری تکان دهنده، داستان سفر اخرت،  
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 تیر 1392 توسط بنده خدا